حكيم ابوالقاسم فردوسى
400
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
برآورد ، و شهريار را گفت : سخن در اين انجمن بىپرده مىگويم از گفتهام كه همه راست است دل آزرده و رنجه مشو مادرِ تو تورانى است و آرام و آبشخورت توران زمين بوده است . نبيرهء افراسيابى كه دلش آگنده از كيميا و بدى بوده است . از سوى ديگر گوهر از كاووس دارى كه از خودكامگى و تيره رايى مىخواست از آسمان بگذرد ، به اختران گام نهد ، و راز سپهر را دريابد . من او را پندها دادم اما سُخنم را نپذيرفت . تو نيز راه ايشان در پيش گرفتهاى كنون برنوشتى ره ايزدى * به كژّى كشيدى و نابخردى گر اين باشد اى شاه سامان تو * نگردد كسى گرد فرمان تو بمانى پر از درد و تن پر گناه * نخوانند از اين پس ترا نيز شاه اندرز كردن زال كيخسرو را شهريار چون اين سخن زال شنيد گفت : اى جهان ديده مرد ، اگر جواب تلخ و ناهموار به تو گويم بىگمان جهاندار اين بد را از من نمىپسندد . رستم نيز دردمند مىگردد ، و از درد وى به ايران گزندها مىرسد . بنا بر اين سخن به نرمى و آهستگى مىگويم . اى پير بزرگوار ، و اى سرفرازان بيدار بخت : به دارنده يزدان گيهان خديو * كه دورم من از راه و فرمان ديو به يزدان گرايد همى جان من * كه آن ديدم از رنج درمان من بديد آن جهان را دل روشنم * خرد شد ز بدهاى او جوشنم اكنون كه هم كين سياوش را گرفتهام ، و هم فرمانروايان زشتكار مردم گزاى را از ميان برداشتهام ، و مردمان سراسر كشور پهناور همه به آسودگى و فراخى نعمت روزگار مىگذرانند ، مرا از اين پس در گيتى كارى نيست . در پنج هفتهاى كه دل از همگان پرداختم و به نيايش پاك يزدان رو آوردم از جهاندار يزدان بزارى خواستم زندگيم را به پايان رساند ، از آن كه از لشكر و تاج و تخت سير و دلگير گشتهام . تو اى پير فرخنده دستان سام بر من ستم كردى كه پيرو ديوم خواندى ، و ندانم كه بادافره